شماره‌ی چهارم/صفحه هفده

15:12 1405/4/20 | Powerful
ماهنامه‌ی تنور نهاد بین‌المللی سکارنای من هلی آ

داستان دنباله‌دار...

 

ماه مغربی/ژانر درام_معمایی_جنایی
قسمت چهارم:

بوی تند دریا مشامم را پر کرده و بی‌حواس دور خودم میچرخم. طراوت آب تلنبار شده زیر نور خورشید دم ظهر با نسیم خنکش نمی‌تواند حس بدم را بزداید. بغضم از دیشب نمی‌گذارد نفس عمیق بکشم. سینه‌ام تنگ شده و قدم زدن روی ماسه‌های گرم حالم را گذرا عوض می‌کند.
فقط خدا می‌داند چقدر هیجان این سفر را داشتم. به روی خودم نمیآوردم اما هر لحظه روحم سرشار می‌شد و قلبم به تپش می‌افتاد. مامان و بابا را با هزار ترفند پیچاندم. گفتم سفر چند روزه‌ی زیارتی به قم است که از طرف دانشگاه ترتیب داده شده و اسم من هم از گردونه شانس درآمده است. علاوه‌بر اینکه اولین سفر مجردیم بود و می‌توانستم با همسالانم وقت بگذرانم و جوانی کنم، می‌توانستم با فرداد هم بی‌دغدغه تنها شوم و مثل روزهای اول که عقل و احساسش را ربوده بودم باز هم به دامش بیاندازم و تجربه‌ای متفاوت داشته باشم. خودش هم فهمیده بود دوستش نداشتم و دلم فقط تفریح جدید می‌خواست برای همین به من دل نمیبست و سعی هم نمیکرد دلم را بدست آورد. هم‌نسل خودم بود، همفکر خودم، لنگه خودم و همینکه گلرخ را دید درگیر جذبه و روحیه‌ی پرنشاط او شد و خیلی زود با هم عیاق شدند. کار به جایی رسید که از من خواست به اتاق خواب بروم و آنجا بمانم تا بتواند راحت با او وقت بگذراند. در این میان چندباری به من سر زد و کامش را گرفت و رفت. روزهای بعد همین کامجویی را هم از من دریغ کرد و کلاً حواله‌ی گلرخ شد. من هم نفس عمیقی کشیدم که خلاص شدم.

آنقدر در ساحل ماندم که رطوبت مغزم را پر کرد و آرام شدم. کسی از پشت سر بغلم کرد. فکر کردم فرداد است و شل شدم. صدای خشدارش را که شنیدم فهمیدم "بهمنیار" است.

بهمنیار دوست فرداد و صاحب ویلای کوچک و لوکسمان بود و از همان لحظه‌ی ورودمان او هم بود و چشم از من برنمی‌داشت. چندباری سعی کرد با من همکلام شود اما هر بار فرداد مانع می‌شد. گلرخ کنارش لم میداد اما او خیلی واضح خود را کنار می‌کشید و امتناع می‌کرد. گلرخ هم بی اهمیت روانه‌ی من یا فرداد می‌شد.


_ چته تو؟ تنهایی اومدی سفر؟
_ اینجوری راحتترم
_ فرداد و گلرخ جفت شدن تو چرا دور خودت حصار کشیدی؟ من واسه چی اینجام؟ یعنی اینقدر فرداد رو دوست داری؟ بیا بغلم.
_ حواسم به تو نبود.
_ دوست داشتی خودم بیام؟ خب اومدم. بیا بریم صبحونه بخوریم.
_ اشتها ندارم.
_ بریم حالا! اشتها زیر دندونه
بهمنیار مهربان بود و به موقع به دادم رسید. آرام شده بودم و دلم یک بغل دوست خوب میخواست که او لبریزم کرد. برعکس فرداد که همان اول کارمان را به رختخواب کشاند بهمنیار خلوتگاهی امن و دوستانه هدیه‌ام کرد و این برای من لذت‌بخش‌تر بود هرچند زیاد از همصحبتی با او راضی نبودم و چشم و دلم دربه‌در ‌به دنبال یک ناجی خاص اطراف را می‌پایید.
_ تخم‌مرغ‌ها رو تو آب‌پز کن منم چای دم میذارم
_ باشه
_ بیا یه میز عالی بچینیم مهرو
_ واسه اون دو تا هم؟
_ آره! واسه اون دوتا هم
_ دلم نمیخواد ولی بخاطر تو باشه
_ شعله رو بده بالا اینجوری تخم‌مرغ‌ها جوجه میشن
_ تو حواست به چای باشه آبجوش رنگی تحویلمون ندی
_ من آشپزیم خوبه مهرو جوجه‌ی دیشب کار خودم بود
_ فکر کردم آماده خریدین! عالی بود
رشته کلاممان از غذا شروع شد و به خاطرات کودکی و خانواده‌ها کشید. آنجا بود که فهمیدم بهتا خواهر کوچکتر بهمنیار میکاپ آرتیست است و قرار شد عصر آنروز به سالنش بروم و در لوکیشن نایک ویلا مدل عکاسی شوم. دل توی دلم نبود. به رویای شیرین قبل از خواب نیمروز شبیه بود. بهمنیار میگفت موهای زیبایی دارم و اندامم زنانگی خاصی دارد حیف است راحت از کنارشان بگذرم. میگفت به جای اینکه از جای خالی فرداد به خود بپیچم و یا باز تنم را به دستان نالایق او بسپارم میتوانم پول دربیاورم و برای خودم زندگی خوبی بسازم. راست می‌گفت!

در ادامه‌ی همصحبتی شیرینمان من گفتم پدر و مادرم نباید بفهمند چون مخالفت‌ می‌کنند و او گفت نگران نباشم. بهمنیار در آن لحظه فراتر از انسان بلکه یک فرشته بود. فرشته‌ای که بال نداشت اما آغوشی گرم و دوستانه و کلامی پرمهر داشت و من چقدر مثل او را کم داشتم.
ما گرم حرف زدن شدیم آنقدر که نفهمیدیم گلرخ و فرداد بیدار شده‌اند و برای صرف صبحانه به کافه‌ی محلی نزدیک ویلا رفته‌اند. فقط دیدیم اتاق خواب خالی و نامنظم است. بهمنیار نگذاشت فکرم مشغول شود. من را پای میز کشاند و برایم چای ریخت و لقمه‌های کوچک در دهانم گذاشت. کره و مربای بهارنارنج در کنار چای محلی ایرانی و حضور فرشته‌ای مانند بهمنیار در آن ویلای دلکش قطعاً می‌توانست بهشت را تداعی کند.
اشک در چشمانم حلقه زد اما نه بخاطر دورویی گلرخ یا خیانت فرداد و یا امیرانی که از دستش داده بودم یا حتی مامان و بابا و از همه مهمتر خودم، بلکه مهربانی بهمنیار ذهن و قلبم را فشرده بود. چطور یک‌نفر می‌توانست تا این اندازه انسان باشد؟ یقیناً بعد از فرداد انسانم آرزو ست و برآورد این آرزو بهمنیار بود. آن روز و تا آخر سفر بهمنیار هر کاری کرد که دلم نترکد و خاطره‌ای خوش برایم ساخت.
_ تو نرو
_ نمیشه بهمنیار!
_ بمون عکسهات فردا حاضره تو بی‌نظیر بودی
_ میدونم و همش به لطف تو و بهتا بود اما...
_ از اون دو تا می‌ترسی؟
_ گلرخ کوه آتیش شد
_ اون هم می‌تونست باشه و در کنار هم تیم تبلیغاتی بشید اما دیدی که فرداد رو ترجیح داد
_ نمی‌دونست انتخابی مدلینگه اگر می‌دونست حاضر بود فرداد رو بکشه
_ نه مهرو اشتباه نکن شمّ این حرفه رو نداشت
_ یعنی چی؟
_ پررو و نترسه اما ولنگاره اهل کار نیست
_ من که سر درنمیارم چی میگی اما اگه دردسر او دو تا کنترل بشه می‌مونم و واسه مامان و بابا بهانه‌ای جور میکنم
_ پس قرارداد فصلیتو می‌بندیم
_ قرارداد؟
_ موقع تعطیلی میان ترم میای اینجا سه روز میمونی عکساتو میگیری و برمی‌گردی
_ گفتی قرار داد؟
_ فصلی صدمیلیون
_چی؟!! این خیلی زیاده یعنی برای من خیلی زیاده از حقوق بابام بیشتره
_ این رقم اولیه ست پریانک
_ پریانک؟
_ اسم تو توی این حرفه مهرو نیست باید اسم دوم داشته باشی
_ حالا چرا پریانک؟
_ مدیر مسئولت انتخاب کرده
_ مدیر مسئولم؟
_ آره من مدیر مسئول توام
آن روز هم لحظه‌های شیرین من با جنجال گلرخ همراه شد و عمرش کوتاه گشت. گلرخ شاکی بود و نارضایتیش را علناً عنوان می‌کرد.
_ آخه اون بشه مدل؟ اونم وقتی من اینجام؟ با من شوخی داری بهمنیار؟
_ زیادی به خودت مطمئنی گلرخ! بکش شاختو
_ بی‌راه نمیگه بهمنیار! مهرو فوری دل منو زد چطور میتونه مدل تبلیغاتی بشه آخه؟ خنده‌داره
_ این کار حرفه‌ی توئه یا من؟ از تو بعید بود فرداد!
_ من فرداد رو به چند ساعت توی مشت گرفتم از مهرو قاپیدمش
_ مهرو معصومیت و صلابت ذاتی داره ادا در نمیاره گلرخ جان! این چیزاییه که من میخوام
_ من بازم میگم اول گلرخ هرگز مهرو
_ تبلیغ کاندوم که نیست فرداد جان موضوعیت اجناس خانوادگیه
_ دستت درد نکنه بهمنیار! من شدم کاندومی در صورتی که اول مهرو بندشو آب داده؟
_ مسائل شخصیتون به من ربطی نداره من سودم برام مهمه و کارمو خوب بلدم
_ خدا بده شانس واقعاً! فرداد زودباش منو برگردون خونه باید با خانوادم حرف بزنی
_ گلرخ از من رنجیدی؟
_ نه بهمنیار جان فقط شوکه شدم
_ خب نشو!
بهمنیار دست گلرخ را کشید و به پشت آشپزخانه کشاند و با هم مشغول حرف زدن شدند. گاهی صداهای نامفهومی بیرون می‌جست و سایه‌یشان از پشت شیشه‌ی مشبک فضاساز نشان می‌داد بحثی دوستانه اما پرتنش بین‌شان در جریان است.
میان بلوای گلرخ و جانبداری فرداد از او، من سکوت کردم. حوصله‌ی حرف زدن و جواب دادن به آن دو را نداشتم و گرنه می‌توانستم هر دو را چنان بکوبم که نشود سرهمشان کرد. هنوز آن روی سکه‌ی من را ندیده بودند. در واقع تا قبل از آن شامگاه تابستانی هيچکس ندیده بود.
فرداد زیرزیرکی نگاهم می‌کرد. خواست بچزاندم اما وقتی فهمید حضورش اهمیتی برایم ندارد اشک به چشمان درشت و تیره‌اش نشست و خیلی زود صورتش گلگون شد. باز معصوم شده بود و مثل پسربچه‌ای که مادرش را گم کرده باشد بیرون پنجره را می‌پایید. دلم نمیسوخت و همچنان در نظرم بی‌اهمیت بود. میان امواج سکوت فضا که هردویمان را داشت غرق می‌کرد او یکباره به حرف افتاد:
_ اگه با من اذیت شدی منو ببخش
_ اذیت نشدم
_ موفق باشی
_ ممنون
_ کاری داشتی به من بگو
جوابش را ندادم. چه کاری می‌توانست برای من انجام بدهد؟ هر کاری داشته باشم به بهمنیار میگویم. حالا دیگر او هست. این وسط دلم برای گلرخ سوخت. کاش اینجا بود و حال دگرگون فرداد را می‌دید. می‌توانستم به راحتی بقاپمش! اگر خودش جای من بود قطعاً اینکار را می‌کرد و یواشکی باز با فرداد عیاق می‌شد و هر دو طرف را نگه می‌داشت و من را پاسوز می‌کرد. من هم لابد مدتی بعد به وضعیتم عادت میکردم و به خانه و آغوش پدر و مادرم بازمیگشتم. اینچنین جوانی و عمر من آرام آرام میسوخت و او دنیا را با خوشی‌هایش تجربه می‌کرد و لذت میبرد. اما من خوش‌قلبم. این را هم خوب میدانم اگر خوش‌قلب نبودم بهمنیار و بهتایی هم در کار نبود. من نباید خودم را عوض کنم. نباید عوضی شوم. من اینم. مهروی غمخوار و غد و غمگین.
فرداد باز به حرف آمد و اینبار با لحنی ناآرام داد زد:
_ بیا دیگه گلرخ! کجایی؟
چند ثانیه بعد گلرخ با لبخند از پشت فضاساز خارج شد اما همینکه چشمش به من افتاد باز کوه آتش شد و گفت:
_ حالا که همه مدلن تو هم باش اینستا و فیسبوک و تیک و تاک و پینترست و اوووووووه خیلی‌ها مثل همین بهمنیار از همونجا شروع کردن و حالا شدن مدیر مسئول و خزی مثل تو رو انتخاب میکنن
و پرشتاب از ویلا خارج گشت. فرداد هم به دنبالش روان شد و طولی نکشید که جز صدای لاستیک چرخهای بی‌امان چیزی از آن دو نماند.
همینکه رفتند من گویی کوهی از شانه بر زمین بگذارم نفسی راحت کشیدم و هر چه دورتر شدند حالم خوشتر شد. حالا می‌توانستم بهتر بشنوم و ببینم. رنگها، بوها، صداها، اشکال و هر آنچه وجود داشت جذاب‌تر بودند. تا قبل از آن مثل اینکه عینکی کدر روی چشمانم جا خوش کرده باشد همه چیز مات و محو بود.
_ مهرو جان
_ جانم
_ حاضر شو باید بریم آتلیه
_ الان؟
_ دوست داری بمونی؟
_ حال عجیبی دارم
_ چطور؟
_ سبکم مثل یه پر
_ بمون پیشت می‌مونم
بهمنیار دست به تلفن شد و با چند جا تماس گرفت تا چند ساعتی فرصت بطلبد و حال من به‌هم‌نریزد اما همه گفتند نه! همین حالا باید حاضر باشید و ما ناچاراً به راه افتاديم. در طول مسیر هم شاد بودم و هم کرخ. چهره‌ام از شدت فشار و راحتی بعدش بی‌روح شده بود. و چون مرده‌ای متحرک روان بودم.
همین‌که رسیدیم و مدیر اصلی من را دید دستور داد برای عکاسی حاضر شوم. میان بهت من و لبخند بهمنیار گریمور دستم را گرفت و به اتاق گریم برد. به محض نشستنم روی VIP، سؤال و جوابش شروع شد.
_ چیزی خوردی؟
_ فرصت نشد
_ بحث و جدل داشتی؟
_ آره
_ همیشه اینطوریی؟
_ چطوری؟
_ بی‌رمقی
_ اکثر اوقات
_ شاتهای امروز تبلیغاتی نیستن
_ پس چی هستن؟
_ آلبوم حرفه‌ای
_ یعنی چی؟
_ یعنی پات توی شغلت قرص شده

🦢 هلی آ

جستجو
درباره

نهاد بین‌المللی سکارنای من در سال ۲۰۲۰ با رویکردی متفاوت و کارآمدتر از گذشته به جهان، توسط دکتر اسماء دگلی(هلی آ/آی هو/هیاهو) بنیان شده است. اسماء دگلی سردبیر کنونی "ماهنامه تنور" نیز بوده و تنور تیم متشکل از سیزده عضو فعال و زبده‌ بین‌المللی ست.

دفتر مرکزی《نهاد بین‌المللی سکارنای من》،《ماهنامه تنور》و سایر فعالیت‌های علمی_پژوهشی_فرهنگی_هنری_حقوقی_مدنی_سیاسی_محیط‌زیستی_عقیدتی_نیکوکاری وابسته‌ به نهاد بین‌المللی سکارنای من، در ایران_گیلان_رشت واقع است.

تنور زندگیتان همواره گرم و روشن.

هیچ نمی‌ماند جز مهر🌱

☎️ ۰۱۳۳۲۱۱۶۷۸۰ ، ۰۹۳۳۶۳۳۰۰۲۵

📧 https://t.me/Looklookiii

📮 ایران، گیلان، رشت، بلوار گلسار، خیابان ۱۰۴ ****

📩 Dr.asmadagali@gmail.com 

نویسندگان